پاییز سبز

دفتر شعر مَجازی محمد میرزایی بازرگانی



طبقه بندی موضوعی



۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محمد میرزایی بازرگانی» ثبت شده است

کیستی؟ چیستی؟ نمی دانم

چهارشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۵۹ ب.ظ

دست بر سینه، چشم ها گریان
دل دیوانه ام! دوباره بخوان

دل دیوانه ام! صدای مرا
به امام غریب من برسان

یا أنیسَ النُّفوس، أَدرِکنی
أنَا مُحتاج، أیُّهَا السُلطان

این منم تشنه تشنه تر ز کویر
این تویی مهربان تر از باران

ای ضریح مقدست دریا!
اشک من سوی توست در جریان

تو خودت عاشقانه های مرا
از خط اشک روی گونه بخوان

تو خدا نیستی زبانم لال
کیستی ای فراتر از انسان؟!

کیستی ملجأ زمان و زمین؟
کیستی هستی زمین و زمان؟

کیستی؟ چیستی؟ نمی دانم
جان من پر شده ست از هیجان

کیستی؟ چیستی؟ نمی دانم
ذره ای معرفت به من بچشان

ذره ای ذره پروری کن تا
بشوم آفتاب جاویدان
::

زیر باران در این حرم، شاعر!
بنشین شعر عاشقانه بخوان




  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۴ نظر

مردی که در اندیشه اش سودای دریا داشت

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۴ ق.ظ

- اما چرا حالا؟

- چون پیش از این دنیا برایم مثل زندان بود

- حالا چه؟ آزادی؟

- جز این اگر بود این شقایق بین گلدان بود؟


- از من چه می خواهی؟

- گاهی تنفس در هوای شعرهایت را

- نسکافه یا چایی؟

- ای کاش عطر واژه هایت توی فنجان بود


- شاعر نشو لطفا!

- چشمان تو شعر است و شاعربودنت خوب است

   کو دفتر شعرت ؟

- آنجا ... گمانم بار آخر پیش قرآن بود


- قرآن کنار شعر ...

   دلتنگی دیرینه ای در سینه ام دارم

- دلتنگ قرآنی؟

- این کافر دیوانه هم روزی مسلمان بود ...


   شعری نمی خوانی؟

- از شعرهای من چه حاصل جز پریشانی؟

- گفتی پریشانی ...

   ای کاش مویت مثل احوالم پریشان بود


- دیوانه جان آرام!

   این حرف ها آخر مرا از پا می اندازد

- من کوه بودم کوه

   اما میان سینه ام رودی خروشان بود


    رودی که جاری شد

    رودی که در اندیشه اش سودای دریا داشت

    دریای آغوشت

    آنجا که عمری روز و شب درگیر طوفان بود


::


از خواب بر می خاست

مردی که در اندیشه اش سودای دریا داشت

از خواب بر می خاست

آن زن که مویش مثل رویایش پریشان بود


::

 


پ.ن: این شعر، تجربه ای بود که در یکی از جلسات بداهه نویسی مان شکل گرفت.

        این قالب، برعکس قالب مستزاد است که چند نمونه از آن را از جناب زکریا اخلاقی خوانده ایم.




  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۳ نظر

چشم هایت چشم هایت ... ای امان از چشم هایت ...

پنجشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۴۰ ب.ظ

تا به کی در این بیابان در تمنای تو باشم؟

آهوی من! تا کجا دنبال جاپای تو باشم؟


تو تمام دین و دنیای منی حالا و ای کاش

دست کم در خواب، یک شب مرد دنیای تو باشم


آی مضمون تمام شعرهایم! کاش می شد

لااقل مضمون بیتی از غزل های تو باشم


چشم هایت چشم هایت ... ای امان از چشم هایت!

کاش یک شب خیره در چشمان گیرای تو باشم


کاش یک شب تا سحر بنشینی و سعدی بخوانی

کاش یک شب تا سحر محو تماشای تو باشم


در خیالم گیسوانت را پریشان می کنم باز

دوست دارم غرق در طوفان دریای تو باشم


من زمستانی پر از برفم تو تابستان داغی

می رسد روزی که من مجذوب گرمای تو باشم




  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۳ نظر

عشق، در باور من راز بزرگی ست بزرگ

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۳۲ ب.ظ

آسمان هست، ولی فرصت پرواز کجاست؟

بال هایی که به پرواز شود باز کجاست؟


عشق، عمری ست که در سینه ی من مهمان است

زنی آنگونه که شایسته ی ابراز کجاست؟


عشق، در باور من راز بزرگی ست بزرگ

چشم و گوشی که شود محرم این راز کجاست؟


از دلم با گِله پرسیدی و حرفی نزدم

من گریزان شده ام از گِله ها، ناز کجاست!


ای خیالی که دلم در طلبت حیران است!

دل دیوانه ی من باز چه شد؟ باز کجاست؟



  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۳ نظر

شب معاشقه قرآن به سر بگیر و بخوان

سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۲ ب.ظ

بخوان که اشک بریزم کمی به حال خودم

دل شکسته ی من! ای شکسته بال خودم!


بخوان به لهجه ی اشک و بخوان به لحن سکوت

چقدر خسته ام از لحن قیل و قال خودم


اگر رسید صدایت به شور عشق بگو

مرا رها نکند لحظه ای به حال خودم


شب معاشقه قرآن به سر بگیر و بخوان

که رزق گریه بگیرم برای سال خودم


قرار بود من و تو به آسمان برسیم

مرا ببخش که اینگونه خود وبال خودم

::


شبی به لطف علی می رسم به صحن نجف

تمام عمر خوشم با همین خیال خودم



  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۴ نظر

اگر مولا نخواهد، برگی از شاخه نمی افتد

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۰ ق.ظ

قلم در دست می گیرم ولی ذهنم پریشان است
چه بنویسم از اوصافش؟ که او پیدا و پنهان است


صراط المستقیم و نقطه ی در باء بسم الله
علی تفسیر قرآن نه علی خود روح قرآن است


اگر مولا نخواهد، برگی از شاخه نمی افتد
امیرالمومنین شان نزول باد و باران است


تورق کرده ام تاریخ بیت الله را کامل
فقط مولای ما مولای ما مولود این خانه ست


فقط مولای ما در بستر مرگ نبی خوابید
و ثابت کرد تنها او برای مصطفی، جان است


خدا در آسمان هایش برایش تخت شاهی بست
ولی او در زمین در فکر نان مستمندان است


یتیمان مدینه دردهایش را نمی دانند
دلش لبریز از داغ است با این حال خندان است


اگر انسان علی باشد، دگر ما را چه می نامند ؟!

جهانی کافرند انگار اگر حیدر مسلمان است

::


مرا با یک نگاه لطف خود از غم رها گردان

جهان بی لطف چشمانت برایم مثل زندان است




  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۴ نظر

ام المومنین

شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۴ ق.ظ


گاه تنها یک نفر هم یار دین باشد بس است

یک نفر بانوى سرشار از یقین باشد، بس است


مال و ثروت -هرچه هم باشد- فداى راه دوست

هم نشین رحمةٌللعالمین باشد بس است


در نگاه شوم مردم بدترین باشد، ولى

در دل پیغمبر خود بهترین باشد بس است


دیگران هم همسر پیغمبرند اما فقط

مادر زهرا که «أمّ المؤمنین» باشد بس است


دخترش زهرا کجا و دختران این و آن ؟!

حاصل عمرش اگر تنها همین باشد بس است


دختر او مادرى کرده براى شیعیان

مادرى مثل خدیجه در زمین باشد بس است

¤

ما کجا و مدح او گفتن؟ معاذالله ...نه

نام ما تنهاى «گداى خوشه چین» باشد بس است


واژه هاى گنگ و بى معنا چه مى فهمند از او؟

انتهاى شعر باید نقطه چین باشد ... بس است



  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۴ نظر

شعر

چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۵۵ ب.ظ

رفیق و همدم بی ادعای من شعر است

مجال بال گشودن برای من شعر است


اذان بگو که دو رکعت غزل اقامه کنم

رکوع و سجده ی من، ربنای من شعر است


من آسمان و زمین را شکافتم حتی!

قسم به حضرت موسی! عصای من شعر است


شب است و دفترم از نانوشته ها سرشار

سکوت می کنم و اشک های من شعر است


شبی که می روم از شهرتان، شبی سرد است

به روی برف همین ردپای من شعر است

::

بعید نیست ببینم که ذکر شاعرها

بجای فاتحه روز عزای من شعر است



  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۱ نظر

اللهم عجل لولیک الفرج

شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۰۲ ب.ظ

ما داغ عشق را به تماشا کشانده ایم

دردا که با نبودن تو زنده مانده ایم


گنجشک های داغ دل بیقرار را

در آسمان آمدن تو پرانده ایم


ما کودکان باورمان را از ابتدا

بر سفره های نیمه ی شعبان نشانده ایم


ما درس صبر، درس وفا، درس عشق را

از چشم های منتظران تو خوانده ایم


ای آرزوی دور! به هر زحمتی که بود

خود را کشانده ایم و به اینجا رسانده ایم


ای روز ناگزیر که چون روز روشنی!

تنها به شوق آمدنت زنده مانده ایم


  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۱ نظر

چشمت

پنجشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۱۴ ب.ظ
اگرچه مثل شعر سعدی است از هر نظر چشمت
نگار خواجه ی شیراز هم پیداست در چشمت

شبی می خواستم از «عشق» بنویسم کمی، دیدم
تمام واژه ها گنگند و بی معنا، مگر چشمت

لب تو،گیسوی تو، ابروی تو، قدوبالایت
مرا آتش زدند اما از آنها بیشتر چشمت

تو روزی عاقبت در خود مرا هم غرق خواهی کرد
 خلیج فارس: گیسوی تو، دریای خزر: چشمت

چه شب ها تا سحر با اشک بیدارم، به این امّید
شبی تا صبح مهمانم کند با شعر تر چشمت

به آتش می کشم دنیای بی تو زنده ماندن را
به آتش می کشم دیوان شعرم را اگر چشمت
فقط یک شب بماند خیره در چشمان من تا صبح
و چشمان من دیوانه باشد خیره بر چشمت
::

درختی خشک و بی جانم که مغلوب زمستانم
 مرا ای کاش با برقش بسازد شعله ور چشمت

::
  • محمد میرزایی بازرگانی
  • ۴ نظر